تلخی های شیرین....شیرینی های تلخ
پر پرواز ندارم ولی دلی دارم و حسرت دنیاها....
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
اون سکانسه توی فیلم black swan رو دیدید که میخواد پوست کنار ناخنش رو بکنه کم کم نصف پوست انگشتش رو میکنه؟ من الان دقیقا همچین کاری کردم. دستم داره خون میاد و دستمال دورش پیچیدم. ولی هی دستماله پر از خون میشه و یکی دیگه برمیدارم!!!! یعنی چی شده آیا؟
اصولا یه مدته کندن پوست کنار ناخنم شده یه مرض و افتاده به جونم...نمیدونم کی بتونم بی خیالش بشم!
فکر کنم یه مدت بی خیال اینجا بشم!
از مطب که برمیگردی میشینی یه گوشه و با خودت دلیل میاری که نیازی به خوردن داروها نیست و نه افسرده ای و نه عصبی. داری خودت رو قانع میکنی که یادت به حرف دکترت میاد و میبینی درست و منطقی به نظر میاد. باز یادت به دلایل خودت میفته و ....
این ماجرا ادامه پیدا میکنه. همینطور که با خودت حرف میزنی و سعی میکنی یاه جوری خودت رو قانع کنی یه کارائی هم انجام میدی. ظرف میشوری. لباس توی لباسشوئی میریزی. اپیزودهای گازیپ گرل رو واسه بیتا دانلود میکنی. زیر نویس های فصل هفت گریز آناتومی رو واسه خودت دانلود میکنی و میبینی مشکل داره و با برنامه های جورواجور بالاخره درستش میکنی. گلها رو آب میدی و برگهاشونو تمیز میکنی. به ماهی تنهای توی تنگ میرسی. قطره بامبوها رو تو آبشون میریزی. لباسای بیتا رو اتو میزنی و آویزون میکنی . باز میشینی یه گوشه و فکر میکنی. به اتفاق های یکی دو ماه اخیر فکر میکنی و سعی میکنی تحلیل کنی که همه اینها ارزش اینهمه حرص خوردن رو داشته یا نه. باز به این فکر میکنی که چطور میشه وضعیت رو درست کرد. از یه مشکل میری به مشکل دیگه. بعد باز هم به رفتارهای اطرافیان فکر میکنی. باز حرص میخوری. تعجب میکنی که یکی از خانواده خودت و کسی که بیشتر از بیست سال با شما زندگی کرده اینطور رفتاری با شما کرده. باز فکر میکنی که کجای کار اشتباه بوده. کی اشتباه کرده. میشه درستش کرد یا نه...فکر و خیال دست از سرت برنمیداره.
بعد فکرت میره به سمت رابطه ات...کیا... انگار یه معادله چند مجهولی رو گذاشتن جلوت.هیشه ریاضی ات ضعیف بوده. حل حتی گوشه ای از یه معادله برات سخته چه برسه به این معادله پر از مجهول و پیچیده. تمام گلایه هات یادت میاد. ذره بین برمیداری و ریزترین کسائل رابطه ات رو میبینی و تمام معایب و کاستی ها خودشو نشون میده. کم میاری. خم میشی. هنگ میکنی. یه گوشه ساک میشینی و زل میزنی به قاب عکس روی دیوار. دیگه هیچ فکر و خیالی توان ورود به مغرت رو نداره.کم کم به خودت میائی. به خاطر بی حرکت نشستن دست و پات بی حس شده و کرخت شده. به سختی بلند میشی و یه لیوان آب میخوری. خونه روشن روشن شده. حالت از اینهمه نور به هم میخوره. حتی شبها هم اونقدر که باید تاریک نیست. بس که روز آفتاب به اتاقها میتابه فضای خونه کاملا دم میکنه. در بالکن رو باز میکنی تا یه کم از هوای تمیز و سکوت شب استفاده کنی که میبینی آفاب طلوع کرده....یکروز دیگه بدون دقیقه ای خواب گذشته و روز دیگه ای شروع شده و تو میدونی نه مشکلاتت رو حل کردی و نه حتی ذره ای به سمت حل شدنش حرکت کردی. میدونی که قرص های افسردگی ات رو نخواهی خورد و میدونی که کیا همچنان موجود پیچیده ای هست که هرگز نمیتوانی ذره ای او را بشناسی. از ناتوانی ات حالت به هم میخوره ولی این حالت آشنا ترین حس این سالهاست و کمابیش بهش عادت داری. حوله رو برمیداری و میری دوش بگیری و روزت را شروع کنی!
پ. ن : این پست مال چند هفته پیش هست. به گیرنده هاتون دست نزنید!
راهنمائی که بودم یه ضبط صوت دو کاسته مارک نایونال داشتم. باندش خیلی قوی و توپ بود وی قدیمی بود و زهروارش در رفته بود. در عین حال از هیچی بهتر بود و رو سرم نگهش میداشتم. اول یه کاستش خراب شد. مشکلی نبود. البته نمیشد دیگه نوار پر کرد باهاش. بی خیال شدم و به همون تک کاست دلم خوش بود. یک ماه بعد دکمهplay کاست سالمه هم خراب شد. باید دکمه رو نگه میداشتی تا بخونه. میشد که من دو ساعت دستم رو دکمه play بود و هدفون توی گوشم.زیر ناخنم سفید مشد و کم کم رو به بی حسی میرفت. یه روز بدون اینکه بفهمم بابا دیده بود که به چه مصیبتی دارم موسیقی گوش میکنم. اومد بهم گفت به نظرت ارزش داره اینهمه خودت رو خسته کنی؟ اونموقع خندیدم و گفتم آره. ولی همین حرف باعث شده بود دیگه اونقدر به ضبط خراب گیر ندم و کمتر موزیک گوش کنم و سرم رو به کتاب گرم کنم. یه روز سه شنبه بابا با یه ضبط دو کاسته نو مارک شارپ اومد خونه و من کاست ابی رو گذاشتم توی ضبط و خوند...گریه نکن...گریه نکن...
اینروزا زندگیمو به زور نگه داشتم. با فشار دادن دکمه play. بارها حتی دکمه زور میزنه که برگرده ولی من بیشتر فشار میدم و سعی میکنم دلم به موسیقی که میشنوم خوش بشه...ولی نمیدونم آیا ارزشش رو داره؟ نمیدونم آیا کسی پیدا میشه بیاد و اولین جرقه شک کردن به تلاش اینروزهام رو تو ذهنم شروع کنه...نمیدونم...
دیشب خواب میدیدم پوستیژم رو چیدم و ذره ذره های موهام ریخته رو میز دراور به جاش خودم مو دارم. اندازه ای که دستم میره بین موهام و یک ذره طول میکشه تا موهام تموم بشه. اندازه قبل از عیدم. بعد با اینکه ته دلم غنج میرفت که موهامو نچیدم رفته بودم با داداشم دعوامیکردم که چرا پوستیژمو چیده!
چند وقت پیش منزل مادر بودم و داشتیم گپ میزدیم. بین صحبت هاش گفت که دکتری
که برای وضعیت مهره های کمرش ماهی یکبار ویزیتش میکنه گفته یه کپسول رو سه
ماه مصرف کرده و کلی وزن کو کرده. سختی و مشکلی هم نداشته براش. مادر هم
میگفت که واقعا هیکل دکتر کلی تغییر کرده و از اون دکتر چاق و بدقواره دیگه
اثری نیست . پرسیدم چه کپسولی که مادر گفت نپرسیده. بهش گفتم برام بپرسه.
فرداش تماس گرفت که فلان کپسوله. پرس و جو کردم فهمیدم قاچاقه. یه عده هم
میگفتن از ایناست که شیشه توش هست و اینا. البته اینا که اینو میگفتن
داروساز و دکتر نبودن.
من هم که چند ماه گذشته به خاطر تقلید از الگوی
اشتباه غذا خوردن کیا که شام رو نصف شب و مفصل میخوره چند کیلوئی وزن اضافه
کرده بودم و دیگه شکمم توی تموم لباسهام میفتاد . چند روز قبلش هم عکسای
بهار 85 رو دیده بودم که چه دست و پای لاغر و شکم صافی داشتم و کلی غصه
خورده بودم و خجالت کشیده بودم.دل به دریا زدم و یه بسته گرفتم و شروع کردم
خوردن. اشتهام بشدت کم شده بود. فقط دائم تشنه بودم ومنی که توی گرمای
شدید تابستون هم عرق نمیکردم شر شر عرق میریختم. توی هر شرایطی. حتی از
حمام که بیرون میومدم تا میخواستم حوله رو دربیارم و لباس بپوشم کلی عرق
ریخته بودم. میشد که یکروز چهاربار دوش میگرفتم. خیلی کم غذا میخوردم ولی
اصلا احساس نمیکردم وزن یا سایزم تغییر کرده. یه روز هم با دوستم که با هم
خوردن این کپسول رو شروع کرده بودیم صحبت کردم ولی اون میگفت که وزن کم
کرده. دیگه کاملا گیج شده بودم که چرا وزن من کم نمیشه. با غصه هر روز
کپسول رو میخوردم و تا شب موقع خواب نزدیک دو لیتر آب میخوردم. کم کم دیدم
علائم بد خوردن این کپسول هم ظاهر شد. تپش قلب ،اظطراب و استرس و بهم ریختن
اوضاع دستگاه گوارشم. بعد هم یه حمله خفیف و چند ساعته میگرن. حالت های
بیخوابی و کم خوابی و لرزش دستم هم زیادتر شده بود. تحمل این حالت ها برام
خیلی سخت بود. مخصوصا که چند ماه بود حمله میگرن نداشتم و کلی بابتش خوشحال
بودم. نشستم سرچ کردم ببینم چکار میتونم بکنم. رسیدم به فواید سبزیجات و
میوه و اینا. خب من علاقه خیلی زیادی به گوشت قرمز دارم. البته نه اینکه
زیاد مصرف کنم. ولی وقتی بوی گوشت چرخ شده تازه که داره با پیاز و زردچوبه
تفت داده میشه به مشامم میخوره دل و دین از دست میدم و واقعا خودم رو توی
بهشت مجسم میکنم. از طرفی همیشه مقاله های گیاه خوار ها رو که میخوندم دلم
میخواست یه بار گیاه خواری رو امتحان کنم و این اواخر هم ده تا سیزن فرندز
رو یه بند دیدم و حتما میدونین که فیبی گیاه خواره و من اینو که میدیدم دلم
میخواست. خلاصه تصمیم گرفتم به جای خوردن اون کپسول گیاه خواری رو امتحان
کنم.مدتی که کپسوله رو خورده بودم کلا بی اشتها بودم و امیدوار بودم این بی
اشتهائی ادامه پیدا کنه. روز اول رو گذروندم. مثل روزای قبل حتی بهتر.
حالت های بدم خیلی کم شده بود و با اینکه اشتها داشتم ولی در نهایت تعجب
تونستم کنترلش کنم.چند روز که گذشت دیگه گیاه خواری نبود. خام خواری بود.
فقط میوه میخوردم و سبزیجاتی مثل کاهو و خیار و گوجه و هویج و فلفل دلمه
ای.هر سه یا چار روز یکبار دم غروب احساس میکردم میتونم یه پرس کامل غذا
بخورم ولی اون هم چندان وسوسه سختی نبود و چند تا دونه گیلاس باعث شد یادم
بره. به هیچ کس حتی کیا هم نگفتم که کپسول رو کنار گذاشتم و ادامه دادم. یه
روز دیدم کیا ترازوی دیجیتال بدست اومد خونه. ترازو رو گذاشت گوشه
آشپزخونه و گفت هر روز وزنم رو ثبت کنم که اینقدر ناامید نباشم که اصلا
سایزم تغییر نمیکنه.
کم کم وزنم شروع به پائین رفتن کرد.که از اثرات خام
خواری هست. با تعجب میبینم میلی به گوشت ندارم. نون و برنج که هیچوقت جزو
غذاهای اصلیم نبوده و از بابت حذف کردنشون ناراحت نیستم. راستش همیشه وقتی
به خودم اعتراف میکردم که علایه ام به گوشت قرمز باعث میشه سمت گیاه خواری
نرم کلی اعتماد بنفسم کم میشد که چه آدم سست و دله ای هستم ولی حالا کلی به
خودم افتخار میکنم که تونستم از لذیذ ترین خوردنی بگذرم . زیاد اصراری
ندارم که این حالت برای همه عمرم بمونه. همیشه از قانون تعیین کردن بدم
میومده و این گیاه خواری هم هیچ قانونی نداره ولی حتی اگه این حالت کمتر از
یکسال بشه باز هم از بابت تفهمیم اراده ام به خودم خیلی باارزش هست. این
بود انشای ما درباره چگونه گیاه خوار شدید.
و البته دلیل نوشتن این نت
های بی سرو ته و ثبت شدنشان گذراندن وقت و زیاد بودن ساعت های بیکاری
اینجانب میباشد. امیدواریم هرچه زودتر ساعت 8 صبح بشود و ما بخوابیم.
از دیروز خبرای بده که داره میرسه. عصر دخترخاله ام که همسر پسرعموم هم هست تماس گرفت. دیدم صداش خیلی ناراحته اصرار کردم که دلیل ناراحتیشو بفهمم که کاش نپرسیده بود. پسرعموم که بیست و سه سال بیشتر نداره ام اس داره. یکی از پیشرفته ترین نوعش. اونقدر حالم بد شد که نتونستن حرف بزنم. قطع کردم. تمام بدنم میلرزید. تا شب بهت زده نشستم جلو تلوزیون شاید یادم بره. ولی یادم نمیرفت. شب به کیا گفتم. ناراحت شد. اونم ساکت شده بود. ولی خبرای بد برای اون دیگه عادی شده. اونقدر هرچند ماه ناگهانی یکی رو از دست داده که خیلی بهتر میتونه این عذابها رو تحمل کنه. ولی من؟ من پسرعموم از جلو چشمم کنار نمیرفت...
ساعت یک نیمه شب بود که خبر حال بد یکی از نزدیکان رو بهم دادند. این دیگه قابل هضم نبود. پسر دوست خانوادگیمون که با هم زیاد هم رفت و آمد داریم به قرصای آرامبخش و متادون اعتیاد داشته و حالا درحال ترکه. خواهرش که دانشجو هست و امروز امتحان داشته از زور فریادهای برادرش به خونه خواهرم پناه آورده بود تا بتونه درس بخونه. تا صبح اشک ریختم. برای پسری که از شدت پادرد فریاد میزنه و پدر و مادرش که باید زجر پسرشون رو تحمل کنند. برای پسرعموم جوونم برای آینده مبهمش برای زن عموم که بعد از شهید شدن عموم به تنهائی بچه ها رو بزرگ کرد و حالا میخواست حاصل تلاشهاش رو ببینه و حالا با وضعیت زانوی وخیم باید خودش رو برای پرستاری از پسرش آماده کنه. ...
چرا بعضی ها هیچوقت خوشی نمیبینند؟ چرا سهم بعضی ها همیشه بغض و اشک و حسرته؟ بعد واقعا موندم چطور هنوز بعضی ها معتقدند یه نیروئی هست که اسمشو گذاشتن خدا و عادله و رحیمه و رحمانه و فیلانه...نیست ...باور کنید نیست...
زنگ زده و داره حرف میزنه. تو رستوران پارمینه. با آرش و امیر و احتمالا یکی دو نفر دیگه. داره برایم میگه که کارای عصرش انجام نشده.. خب این احتمالا یعنی فردا هم نیست. بغضم میگیره ولی تلاش میکنم متوجه نشه. شروع میکنم از اینور و اونور حرف میزنم. یه عالمه حرف تو دلمه که دلم میخواد بهش بگم. دلم میخواد بگم که کلی از حرفامو بهش نمیزنم و دقیقا وقتی دوره و نیست حس گفتنش میاد و اونوقت هم برای اینکه فکرش مشغول نشه یا فکر نکنه میخوام رفتن رو براش سخت کنم نمیگم و فقط توی بالشم خفه اش میکنم. دارم فکر میکنم که چرا فقط وقتی کیا ازم دوره حرفم میاد. دقیقا بدترین زمان برای درددل کردن یا مشورت کردن! تنها دلیلی که میتونم برای این رفتارم بتراشم اینه که دو روزی که از هم دوریم بهترین زمانه برای اینکه من به خوردم فکر کنم...وگرنه چند روزی که با همیم دائم ذهنم درگیر کیا هست. درگیر اینکه غذا چی بپزم یا وقت استراحتش به هم نخوره یا به خانواده اش به اندازه سر بزنه و دیدن اونها رو پشت گوش نندازه یا هر چیز خاله زنکی دیگه به جز حال واقعی خودم یا...یا حتی حال واقعی کیا! خدای من! حال واقعی کیا! من حتی از این هم غافل هستم! پوووووف!
تا یکسال پیش همه سرگرمی من نوشتن بود. با نوشتن آرام میشدم. بهترین تسکین برای دردها و مشکلاتم نوشتن بود. بارها از روزمرگی هایم مینوشتم و اشک میریختم. بارها مینوشتم و لبخندی از ته دل روی لبهایم بود... نوشتن همه زندگی ام بود. دار و ندارم صفحه وبلاگم بود...
پارسال از مهرماه به بعد دسترسی ام به اینترنت کاملا قطع شده بود. لپ تاپم خراب شده بود و پی سی نداشتم. اوایل توی دفتر کوچکی مینوشتم. ولی دفتر زیاد امن نبود. نمیخواستم هر کسی بخواند مخصوصا دختر تازه با سواد شده خواهرم! کم کم عادت نوشتن از سرم افتاد. به جای نوشتن شبها قبل از خواب فکر میکردم و با خودم حرف میزدم. نتیجه افکار مغشوشم هم یکسری جملات بریده بریده بی فعل بی معنی بود!
سه ماه پیش بالاخره از لپ تاپ ناامید شدم و پی سی خریدم. بعد هم ای دی اس ال و باز هم گودر و من و وبلاگم...ولی بعد از چند پست به این نتیجه رسیدم که نوشتن را فراموش کرده ام. چیدن جملات و رساندن منظورم برایم سخت شده. بارها پست هائی نوشته ام که بعد از خواندنش فهمیده ام اصلا منظورم را نرسانده ام . بارها پست ها را نیمه رها کردم و مستاصل و درمانده به صفحه مانیتور خیره شده ام...
بیشتر از یک هفته هست که دلم میخواهد یک پست درمورد پدرم بنویسم و هنوز واژه ها را پیدا نکرده ام. حالا میبینم که بیان کردن افکارم برایم راحت شده و به کلمه تبدیل شدن سخت!!
اسمش فهیمه بود. گاهی وقتها میامد منزل مادر رو تمیز میکرد. خیلی زن مرتب و تر تمیزی بود. کم حرف بود. البته توی کم حرفی هیچ کس به پای آمنه خانمی که خانه من رو تمیز میکنه نمیرسه. میخوام بگم وراج نبود. میومد کارها رو انجام میداد و زود میرفت. از وقتی مستقل شدم یکی دوباری که آمنه رو گیر نیاوردم از مادر خواستم فهیمه رو خبر کنه.
روزهای آخر اسفند هشتاد و نه حسابی درگیر کار بودم . دیگه وقت خونه تمیز کردن نداشتم چه برسه به خونه تکونی. بیست و نهم دیدم واقعا حالم گرفته میشه اگه با این خونه نامرتب سال جدید رو شروع کنم. مخصوصا که اولین سالی بود که میخواستم عید رو دونفری جشن بگیرم و کیا هم بگی نگی رو تمیزی حساسه.
میدونستم که آمنه رو نمیتونم گیر بیارم. به مادر گفتم که فهیمه رو خبر کنه. ظهر که برگشتم خونه داشت بالکن رو تمیز میکرد . رفتم توی بالکن که یه کم از هوای بهار حض ببرم. همینطوری دلم خواست سر حرف رو با فهیمه باز کنم. برام تعریف کرد که چندسال پیش ازدواج کرده و شوهرش بشدت گوش به حرف مادر و خواهرش بوده. مادر و خواهر شوهرش هم کلا دلشون میخواسته بین زن و شوهر دعوا راه بندازن. شوهره هم کلا بی اراده و احمق بوده. اینه که با وجود داشتن یه دختر کوچولو تصمیم به طلاق میگیره. میگفت به نظرش اومده هیچ کس نباید توی بدبختی دست و پا بزنه. باید هرط.ری هست تلاش کنه که احساس خوشبختی کنه. اون هم ترجیح داده طلاق بگیره و با خونه این و اون کار کردن زندگیشو بگذرونه ولی از طرف آدمهای تنگ نظر تحقیر نشه. فعلا هم دخترش با خودش بود و مطمئن بود هفت ساله هم که شد خانواده شوهر سابقش اون رو نخواهند خواست و خترش با خودش میمونه. میگفت نمیگذاره دخترش به سرنوشت اون دچار بشه. هزارتا نقشه داشت واسه آینده. وقتی خواستم دستمزدش رو بهش بدم یه کم بیشتر بهش دادم. قبول نمیکرد. میگفت این پول بیشتر پس اندازه واسه دخترش وگرنه تحت حمایت کمیته۲ امداد هست و همون حقوق بخور ونمیر براش کافیه. میگفت میخواد یه مقدار از پس اندازش رو قرض بده به همسایه اش که نتونسته واسه بچه هاش لباس عید بخره. دو هفته بعد که از مسافرت برگشتم هم دوباره خبرش کردم بیاد و خونه رو تر تمیز کنه. چند تا النگو خریده بود و دستش بود. میگفت پدرش گفته اگه پولش رو طلا بخره هم استفاده میکنه ازش هم پس اندازه....
یکی دو هفته پیش شنیدم جسد یه زن رو توی یه کوچه خلوت پائین شهر پیدا کردند. میگفتند هویتش هنوز معلوم نیست. هفته پیش معلوم شد که مقتول همون فهیمه بیچاره هست. دو روز نگذشته بود که قاتلاش هم پیدا شدن. دوتا عملی که آخر شب که فهیمه برمیگشته خونه گیرش میارن تا النگوهاشو ازش بگیرن. یه کم مقاومت میکنه . اونا هم با یه میله میزنن تو سرش تا گیج بشه ولی فهیمه بینوا همونجا تموم میکنه...این چند روز فکر فهیمه از سرم بیرون نمیره...فکر آینده ای که میخواست برای دخترش بسازه و فکر آینده ای که حالا در انتظار دخترشه!
ساعت نزدیک ده بود که رسیدم خونه. کیفمو گذاشتم و رفتم شیر آب رو باز کردم وان پر بشه. خریدامو جا دادم و رفتم توی وان. طبق معمول اول فکرم رفت سمت دو دو تا چارتای زندگی و بعد کم کم به چرت و پرت وبعد هم گیج شدم و خوابم برد. تو وان هم که نمیشه عمیق خوابید واسه همین بلند شدم حوله پوشیدم اومدم بیرون. ساعت رو که دیدم فهمیدم یکساعت طو کشیده. تلفن خونه زنگ خورد. خواهرم بود. پرسید کجا بودی. گفتم حمام. گفت چرا اینقدر طول کشید؟ گفتم خب طول کشید خب! بعد یه کم از بله برون دختر عموم حرف زد. داشت خداحافظی میکرد که یهو گفت دیدم جواب نمیدی ترسیدم دوباره بلائی سر خودت آوردی...تروخدا دیگه هرچقدر حالت بد بود یا ناامید بودی کار احمقانه ای نکنی ها...بعد اینا رو با گریه میگفت. بعد من دلم میخواست سرمو میکوبیدم به دیوار که چرا این دل مهربون رو لرزوندم و نگرانش کردم...گور بابای حمام و ریلکسیش ...
بچه دار شدن یعنی چی؟
یعنی دو نفر سعی کردن روح پاک و کوچکی را وارد این دنیای ناپاک و زشت کنن. روحی والاتر از روح خودشون. آیا میتونن اون رو از ناپاکی و زشنی دور کنن؟ میتونن روحی بهتر و باارزش تر از روح خودشون رو به این دنیا هدیه بدن؟
با توام؟ میتونی اونو از لغزش ها و تجربه های ناخوشایند دور نگه داری؟ میتونی روح و ضمیر پاک اون رو پاک و بدون لکه های بزرگ سیاه نگه داری؟ آیا تضمینی میدی که همیشه در کنارش میمونی ؟ تا وقتی به تو احتیاج دار٠؟ اصلا تو چه سنی یه بچه دیگه به پدر یا مادر احتیاج نداره؟ ٢ سالگی؟ ٧سالگی؟١٢ سالگی؟ ٢٠ سالگی؟ ۴٠ سالگی؟ ۵٠ سالگی؟
حالا با تمام اینها تو بارداری...آره تو...تو میتونی یکی از زنهای اطراف من باشی....یا زنی که توی شهر کتاب دنبال راهنمای دوران بارداری میگردی...تو با اعتماد بنفس زیاد از اینکه میتونی اون روح کوچولو رو پاک نگه داری و تا ۵٠ سالگیش زنده بمونی یا شاید سعی کردی بهش فکر نکنی و فقط به نفس نیاز به وجود کودک کوچکی در درون خودت فکر کردی. سعی میکنی فکر نکنی که برای تمام عمرمت آرامش را از خوذت گرفتی.سعی میکنی فکر نکنی که چه مسئولیت بزرگی رو روی دوش خودت انداختی. سعی میکنی فکر نکنی باخواب شب و آرامش ذهن و اندام زیبایت خداحافظی کردی!
ولی...
ولی...
ولی... یک روز، یک شب، یک عصر، یک نیمه شب،وقتی توی تخت خوابیده ای یا توی خیابون بهار قدم میزنی و سیسمونی بچه میبینی یا وقتی جلوی یخچال ایستائه ای و تند و تند گوچه سبزی رو که ویار کردی میخوری روی ران و زانوی مایع گرمی را حس میکنی ...زنگ خطر زده شده...تمام شد. فرزندت، کودک،جنینت، رفته و بعد از چند ساعت با دیدن جسم بی شکلش حقیقت را میپذیری.
بعد از ناراحتی های جسمی و افسردگی های روحی بعد از این اتفاق بدون هیچ منطقی میخواهی دوباره مادر شوی. باردار شوی. تمام مکانیسم و هورمونهایت را به هم بریزی تا ثابت کنی ناتوان نیستی. تا دوباره با ناز و عشوه از شوهرت خوراکی های جورواجور بخواهی و خودت را لوس کنی که من نمیخوام بچه ات میخواد.
دیگه به هیچی هیچی فکر نمیکنی جز مادر شدن. فکر نمیکنی چه مسئولیت بزرگی را قبول
کردی . فکر نمیکنی اگر این بچه نقطه سیاهی در اجتماع اطرافش شد اولین مقصر توئی که او را بدنیا آوردی!
فکر نمیکنی بار سنگینی که شانه های نحیف و آسیب پذیر تو نمیتوانسته تحملش کند از دوشت برداشته شده! فکر نمیکنی حالا میتوانی تا آخر عمر برای خودت و بدون فکر کردن به موجودی که به تو نیازمندست زندگی کنی و چه بسا بمیری!
پ . ن : این فقط ایده منه. ایده بقیه خیلی خیلی محترمه. نه به افکار من حمله کنید و نه دیگران
پ . ن : شان نزول این پست هم سقط شدن جنین ١٨ هفته ای کسی هست که نه میشناسمش و نه دیدمش ولی درکش میکنم...
دو هفته هست که درگیر یه جور سرماخوردگی شدم. علائمش هم تب و گلودرد و سردرد هست. همیشه نهایت مدتی که درگیر یه سرماخوردگی بودم دو روز بوده و حالا دو هفته هست که دارم اذیت میشم. با بهار نارنج حساسیت پیدا کردم و این توی شهر من یعنی فاجعه. چند روز هست که مصرف آنتی بیوتیک رو شروع کردم و همین باعث شده کل سیستم بدنم بهم بریزه.
از دیروز حس میکردم بالاخره رو به بهبود هستم ولی با سردرد و تب امروز عصر دیدم هنوز باید درگیر باشم. یعنی چی آخه؟
خب البته همه این امراض باعث نشده که بی خیال زندگی بشم. برنامه هام تغییر نکرده. هنوز خوش میگذرونم و با وجود آلرژی از هوای بهاری اینروزها لذت میبرم!
- چشمای نی نی آخریه خونه ما از صبح عفونت داشت. تا عصر بدتر شد تا بالاخره یه قطره خوب معرفی کردن که بچکونیم و چشمش بلکه خوب بشه. شب خواهرم به سختی چند قطره چکوند تو چشمش. بچه بیچاره یاد عمل های چشمش افتاده بود. فکر میکرد حتما اینها مقدمه عمله. گریه هائی میکرد که دل آدم ریش میشد. میترسید که لابد فردا که بیدار میشه توی بیمارستانه و مامانش میسپاردش به چند تا پرستار و اون میمونه و پرستارها و دکترای لعنتی! بس نیست واسه یه بچه دو ساله اینهمه زجر؟
- یاد نازنینم افتادم. دلم براش تنگه. خیلی...یعنی واقعا دیگه نمیبینمش؟
اووووف! بالاخره مخمل خان برگشت. خیلی این چند روز سخت گذشت. با حال خراب میگرنی و هر شب هرشب بیمارستان رفتن و دلتنگی برای مخمل و بعد قایمکی دارو گرفتن و بیمارستان رفتن واسه اینکه اون تو مسافرت حرص مریضی منو نخوره...
دیشب ساعت ۱۲ برگشت خونه. عصر رفتم سلمونی و صفائی به سر و صورتم دادم و به وسوسه کوتاه کردن موهام غلبه کردم و برگشتم خونه. بعد خونه رو مرتب کردم و رختخوابها رو هوا دادم و لباسها رو مرتب کردم و اتو زدم و جارو زدم. بعد دیدم انگار هنوز خونه مرتب نیست. خودمم همین طور. زنگ زدم آمنه خانم رو پیدا کردم و اومد به خونه رسید و باقالی رو پوست کند و من هم دوش حسابی گرفتم و یک ساعت توی وان ریلکس کردم و پیک جانی واکر زدم و سرخوش اومدم بیرون و ناخون لاک زدم و کرم دست زدم و لوسیون زدم و چیتان فیتان کردم. چند تا اپیزود گریز آناتومی دیدم و آمنه خانوم رو رد کردم بره. بعد مسیج زدم از مخمل پرسیدم که شام میخوری یا نه که جواب داد که نه نمیخورم. دیدم ای بابا باید شام بپزم. یه کم نشستم تفکر کردم که چی بپزم. آخه این نخمل خان میگه من همه چی دوست دارم ولی یه جورائی ته دلم میدونم که واسه غذا تو خونه مادرش پوست همه رو کنده ولی نمیخواد تو ذوق من بزنه. واسه همین سخته واسش غذا پختن.
تصمیم گرفتم فوتو چینی بپزم و کباب تابه ای به سبک بانو! (الان یادم اومد که میخواستم ژله با کوکتل میوه درست کنم) یه عالمه سس تاباسکو و ناندوز هم گرفته بودم که واسه کنار فوتو چینی خوب بود. کباب تابه ای رو هم رژیمی درست کردم واسه خودم که میگرنم اذیت نشه ناراحت نشه که تو چه میزبان بدی هستی دیگه!
غذا که آماده شد دیدم که چه بوی غذائی گرفتم. مجددا پریدم تو حمام. هنوز حوله تنم بود که مخمل زنگ زد که پشت در هست. (آخه زنگ در خرابه) بهش هشدار دادم که قیافه من ترسناک شده. اونم گفت که قیافه اش شکل معتادا شده. رفتم در رو باز کردم و ماچ و بغل و غر اینا که ولم کردی. زود هم عین بچه لوسها کبودی زانوم زو نشونش دادم و آه و ناله کردم. بعد خودم دیدم بهتره کوتاه بیام. شام رو سرو کردم و...چیه؟ توقع دارید همه چی رو بنویسم؟ نچ! اینا رو نوشتم که بدونید تا یه مدت نامعلومی سبک این وبلاگ شباهت عجیبی به رمانهای فهمیه رحیمی و دوستان دیگر پیدا میکنه. به گیرنده هاتون دست نزنید اشکال از فرستنده هست.
الان با زانوی کبود و حال میگرنی و گلوی متورم و صدای خش خشی و مست وودکا منتظرم که خواب بیاد سراغم. دو شبه نخوابیدم. دو روز پیش یه دعوای مسخره داشتم و دیروز صبح درگیر شکایت همون آدم چیپ بودم و تا آخر روز مغزم درگیر بود. تا نصف شب جیغ زدم و گریه کردم و خودم رو به در و دیوار کوبیدم و بعد هم بی حس و بی حال یه گوشه رسوب کردم. دیشب هم میگرن محترم حمله ور شد و نیمه شب کارم به بیمارستان کشید. امروز سرکار نرفتم و سعی کردم استراحت کنم. مخمل خان هم رفته یه سفر اجباری و جای خالیش عجیب اذیتم میکنه. احتمالا به خاطر اینه که چند روز دائم با هم بودیم و بودن همیشه اش عادت کردم و این سفر چند روزه اش باعث میشه این حس کم بشه و وابستگی بی مورد پیش نیاد...البته اینا حرفه من دلم براش تنگه ...این چند روز تحمل نبودنش به شنیدن اولین دوستت دارم می ارزید!
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
الان با زانوی کبود و حال میگرنی و گلوی متورم و صدای خش خشی و مست وودکا منتظرم که خواب بیاد سراغم. دو شبه نخوابیدم. دو روز پیش یه دعوای مسخره داشتم و دیروز صبح درگیر شکایت همون آدم چیپ بودم و تا آخر روز مغزم درگیر بود. تا نصف شب جیغ زدم و گریه کردم و خودم رو به در و دیوار کوبیدم و بعد هم بی حس و بی حال یه گوشه رسوب کردم. دیشب هم میگرن محترم حمله ور شد و نیمه شب کارم به بیمارستان کشید. امروز سرکار نرفتم و سعی کردم استراحت کنم. مخمل خان هم رفته یه سفر اجباری و جای خالیش عجیب اذیتم میکنه. احتمالا به خاطر اینه که چند روز دائم با هم بودیم و بودن همیشه اش عادت کردم و این سفر چند روزه اش باعث میشه این حس کم بشه و وابستگی بی مورد پیش نیاد...البته اینا حرفه من دلم براش تنگه ...این چند روز تحمل نبودنش به شنیدن اولین دوستت دارم می ارزید!
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
هیچ وقت رغبتی به سبزی خوردن نداشتم. خانواده ولی عاشق سبزی هستند و یه پای سفره سبزی هست. من همیشه هر هر بهشون میخندیدم که علف میخورید و اینا. حالا ولی دلم سبزی میخواد!! نمیدونم به خاطر میگرنه یا سرماخوردگی یا مشکلات روحی روانی!
امروز ششمین روز از سال جدید هست. سال نود. همیشه سال نود برای من خیلی دور بود و حالا شش روز از این سال دور گذشته.
دو هفته آخر سال هشتاد و نه شلوغترین روزهای سال بود. شلوغ و خسته کننده. پر از میگرن و خستگی و البته خنده و شیطنت و غر و اخم و دعوا و اینا...احتمالا مشخصه که خیلی شلوغ و در هم بوده!
شب تحویل سال هم تا ساعت ۱۱ سرکار بودم و آخرین کارهای عقب مونده رو انجام میدادم. چیدن هفت سین و دیزاین و اینجور کارها رو هم آخرین ساعتها انجام دادم. آخر شب هم مخمل خان شیک و مرتب با یه دسته گل خوشکل از راه رسید تا سفره هفت سین کامل بشه. تحویل سال برای اولین بار دو نفری بودیم. همیشه با خانواده بودم ولی امسال من بودم و مخمل خان نازنینم!
بعد از تحویل سال تفالی به حافظ زدیم و حرف زدیم و ...ساعت ۶ خوابیدیم و ۹ بیدار شدیم. بعد هر کدوم رفتیم سراغ عید دیدنی.
فردا شبش هم رفتیم یه سفر چند روزه. الان هم یکساعتی هست که برگشتیم. به این سفر چند روزه واقعا احتیاج داشتم. دور از بیزینس و سوداگری و کاملا در اختیار احساسات. من بودم و طبیعت زیبا و یار موافق. مخمل خان واقعا خوش سفر و راحت بود. این چند روز باورم رو نسبت به خیلی مسائل تغییر داد. امیدوارم امسال مثل این چند روز شروع سال خوب و شاد و راحت بگذره!
اصلا فکر نمیکردم اینقدر پتانسیل غرغرو شدن دارم. یه مدته دارم دائم غر میزنم. این حالا وقتی هست که همه چی خوبه . خوبتر از تمام لحظه های ده سال اخیرم. بعد من میشینم واسه اینکه دو روز تنها هستم از یک هفته قبل اونقدر غر میزنم که آسمون میاد یه وجب بالا سرم...آدم خوبه یه ذره جنبه داشته باشه...والا...
هوا بهاره...هنوز سرده ولی بهاره...امروز دیدم که ماهی گلی هم اومده. یه پیرمرد دیدم که سه تا ماهی گلی درشت خریده بود با دو تا نون بربری.این الان هیچ ربطی به پست من نداشت ولی یادم اومد نوشتم دیگه!
اینروزا همه چی خوبه...هوا خوبه...آدما خوبن...من خوبم. اینروزها من شادم. خوشحالم. شبها دیگه فکر و خیال نمیاد سراغم. دیگه گریه نمیکنم. میخندم از ته ته دل... مثل سابق پر جنب و جوش شده ام. شیطنت دوباره به سراغم اومده. اینروزا همه چی یه جوری هست که دلم میخواد همیشه همین طور بمونه بی هیچ تغییری...اینروزا خیلی روزای خوبیه با وجود همه تلخی ها و همه شیرینی ها و همه روزمرگیهاش...
